گاه چنین می پندارم که تو
باز خواهی گشت از آن جاده طولانی بگشاده در برابر من
آنگاه
دل من می خواهد که جانم را
چون جامی لبالب کنم
و در آستان قدم هایت فرو پاشم
"کاش می آمدی"...
در این شب دلتنگی
من با کتاب کوچک دعای تنهائی هایم
از شکاف ماه اندود پنجره ام
به انتظار رجعت هستی بخشت می نشینم
چو عابدی غرقه در دعا و زنده با رویا
دلم میخواست در این لحظه
در عروج از خود بی خبرانه من جاری بودی...
بی شک
او بی من خواهد زیست
و من نیز بی او
لیک در این میان
زندگی...
این خود زندگی ست که لب چشمه
عطشناک می ماند...